شکوهی به رنگ آسمان

🦋Niloofar🌺 🦋Glory of Sky🌺

شکوهی به رنگ آسمان

🦋Niloofar🌺 🦋Glory of Sky🌺

آنچنان جای گرفتی تو به چشم و دل من
که به خوبان دوعالم نظری نیست مرا

مولانا






طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

 

رسد روزی بی قرار من میشوی!
ز هجرانم، عمری پشیمان میشوی!
زمانی آید بی کس و تنها شدی
ز دل کندنت بس پریشان میشوی!
غزل هایم بی بهره اند از قافیه
دریغا!  برایم خروشان میشوی! 
گرفتار دردی! درد وجدانت است
رسد روزی که نابسامان میشوی...

تو چه دانی!؟ که مرا جز تو نباشد کام یاری!
تو چه دانی!؟ ز ندامت، همچو بارانی بباری!
تو چه دانی!؟ بنشینی و ز حسرت نمازی بگذاری!
تو چه دانی!؟ چو مرادی، دَرِ قلبم، به یک راز بمانی!

نه مرا هست نگرانی، که بدانم تو کجایی!؟
نه تو را هست قراری، که نمایی ننمایی!
نه مرا بُود شکایت، که چرا ز من جدایی!؟
نه تو را بُود حکایت، که چگونه است رهایی!

دل اگر بهانه گیرد، ز تو زین بی اعتنایی
بخدا که خواهمش کشت، زین همه داد و فغانی!
نه تو آنی، که بگردی، نادم از کردار ننگین
نه من آنم، که پذیرم، ز تو این توبه ی گرگین!

سنگدل

۲۴
دی


 

شعر هایم را می سراییدم برای او ولی
او در آغوشش حبیب دیگری هویدا می نمود...!
گشت در دامش اسیر، دلربای دلفریب
عشق در دریای نگاهش آشکارا می نمود!
از برایم، زین ندامت چهره اش را میگرفت...
از برایش، زین لطافت، زلف چلیپا می نمود!
پر شدند از لعل دوست، جام و ظرف میگسار...
آه! نی پنداشت، روی زیبایش فریبا می نمود!
کاخ قلبم از هوس، بگرفت آن را با کلک
گرنه هستی در مسیر زندگی فریما می نمود!
داااد! از ادبار الواتی که جانانم ربود...
غنچه اشکان غصه، در چشمم شکوفا می نمود!
رفتنش، آمدنش از تنم هوش ببرد
لیک ذکرش، تا ابد، یاد مرا مانا می نمود!
در کلامم، در غزل ها، نیستی، گم کردمت
حیف از من، چون تو کس، بر جان دل، جفا می نمود!

 

 

یکم شعرم وزنش نادرسته ولی خوشحال میشم بخونید . تا جایی که میشه خودتون با وزن بخونین😬😬و نظراتتونو برام بنویسین😙

در قالب قطعه🌻

عطر عشق

۲۲
دی

 

 

فکرش را نمیکردم به این زودی تنهایش بگذارم.

طولی نکشید که روزگار بی وفایی اش را نشانم داد، هرچند من کمی از زندگی دنیا را تجربه کرده بودم؛ اما افسوس که اجل به او مهلت دم زدن نداد، چه رسد به زندگی در این روزگار بی رحم..‌.

دوست داشتم بجز رنگ عذاب، زیبایی های هستی را هم ببیند؛ دریغا! که از جهان فقط چهار فصلش را دید که باز هم حسرت بوییدن گل ها در بهار ، طمع شیرین میوه های تابستان، قدم زدن زیر برگ های زرد و نارنجی خیس خورده پاییزی و برف بازی با دوستانش را در حالی که دستان کوچک و نحیفش از سرما قرمز شده ، بر دلش ماند...

بعد از من قرار بود پدرش جای مرا برایش پر کند، عهد بست که برایش هم پدر باشد هم مادر؛

 آه! که نه تنها جای من، بلکه نقش خودش را هم درست ایفا نکرد...

طفلکی دخترم در این مدت که من نبودم تنها شده بود و کسی را نداشت که برایش شعر بخواند...

کسی نبود که موهای پریشانش را با لطافت، شانه مهر زند و شکوفه های بهاری را بر زلف بافته شده اش بنشاند...

دیگر کسی را نداشت که هنگام خواب، برایش لالایی بخواند تا با ندای عشق در خواب فرو رود، نه از غم و اندوه تمام ناشدنی...

مگر چند سالش بود که شب ها با درد و شیون، دریچه نگاهش را میبست...

کسی نبود تا بر گلبرگ گونه اش بوسه ای به گرمی آفتاب بزند، نه اینکه اشک ها بر لاله عذارش شیار بیندازند...

 حتی نمی گذاشتند بیاید و با من درد و دل کند تا شاید این ندیدن ها راهی باشد که مرا از یاد ببرد و به این خانواده جدید عادت کند...

من میدیدم که آن زن چگونه این دخترک پنج شش ساله را در نبود پدرش اذیت میکرد و زمانی که پدرش در خانه حضور داشت با او رفتاری پسندیده داشت!

میدیدم در خلوت خود، چگونه در خفا، داخل کمد مینشست و ناله سر میداد...

این گریه هایش مرا دیوانه میکرد؛ اما چکار میتوانستم بکنم که دستم از آن ابلیس آدم نما کوتاه بود...

بعد از مدتی خدا به شوهرم و آن زن فرزندی بخشید؛ آن بچه، نقطه شروع بی اعتنایی ها به دخترم بود. کم کم وابستگی شوهرم نسبت به دخترک کمتر شد. تمام توجهش به آن نوزاد جلب شد و شبانه روز قربان صدقه اش میرفت؛ ولی یکبار هم به طفل معصوم من 'دخترم' نگفت.

 جگر گوشه ام در خانه غریب شد، تنهاتر از تنها شد و در خود فرو میرفت...

هر قدر آن زن بی وجدان او را میرنجاند لب تر نمیکرد و حرفی به پدرش نمیزد؛ شاید میدانست که پدر باورش نمیکند و دیگر جایی در قلب او ندارد. آخر درِ قلب پدر خیلی وقت بود که به روی او بسته شده بود. خانه دلش را آن زن و فرزندش تصرف کرده بودند و حتی رخصت نمیدادند که دختر کوچولوی من هم دست نوازش پدر را احساس کند...

وقتی لباس های مورد علاقه دخترم را بر تن فرزندش می نشاند، من شعله خشم و نفرت را در وجود این بچه پنج شش ساله میدیدم، نگاه های آکنده از اندوه و حسرت او، بر جانم آتش می افروخت.

هنگامی که دخترم از ترس اینکه آن زن موهای زیبا و بلندش را بکشد، پنهانی با قیچی زمخت خیاطی که با دست های لرزانش به سختی بلندش میکرد، موهایش را کوتاه میکرد،  سینه ام چون قلب شقایق میسوخت و روحم مملو از حزن و دلتنگی میشد.

برای یک دختر بچه، دردناک ترین لحظه نگریستن به تار های گیسوانش، روی زمین بود...

وقتی که غنچه های اشک، در نرگس چشمانش شکوفه میزد و بغض گلویش را می فشرد ولی خودش را نگه میداشت که مروارید های غلتان از دیدگانش نچکند، تاب دیدن بی قراری اش را نداشتم، قلبم از شدت خشم و پریشانی، سینه ام را پاره میکرد.

زمانی که لباس هایش را عوض میکرد و جای زخم هایش را می نگریست که همگی نمایانگر سنگدلی آن زن بود، انگار از درون، کسی مدام با خنجری تیز مرا زخم میزد؛ میخواستم لحظه ای به آن دنیای وحشتناک برگردم و تقاصش را از آن زن پست فطرت پس بگیرم....

چند وقتی میشد دخترم را نیاورده بودند تا با من همدردی کند، تا آن گودال حضیض من دل بیقرارش را تسکین بخشد...

 برای همین شب هنگام که از فرط خستگی خوابش برده بود پاورچین پاورچین در رویای اسب تک شاخ و باران کاپ کیکش اش نمایان شدم...

از لا به لای ابر های خامه ای و درختان شکلاتی رد میشد و با پیراهن صورتی، در آن سرزمین رویایی جولان میداد. گیسوانش را در خواب همچنان بلند می پنداشت؛ 

به دنبال من می آمد تا در آغوشش بگیرم...

با خوشحالی به سمتم میدوید یک سال نتوانسته بود مرا ببیند. حسرت صدا زدن 'مامان' بر دلش مانده بود.

اما دیواری شیشه ای بین ما فاصله انداخته بود، هر چه قدر هم می دوید نمی توانست به من برسد؛ گویی با دویدن های بیهوده خودش را خسته میکرد و پاهای کوچکش مثل نهال تازه روییده بی جان تر میشد...

 در غوغای خوابش، ناگاه چشمانش در سرمای اتاق گشوده شد...

 

چند شب از آن خواب گذشت. 

بیچاره دخترم التماس پدرش میکرد که برای چند دقیقه هم که شده نزد من بیاید؛ اما او مثل همیشه فرزندم را دست به سر کرد.

همیشه برای کاری که نمیخواست انجام دهد به بچه قول هدیه و بادکنک میداد و این قول هایش در همان وهله اول فریبنده بود؛ تا گریه  بچه بند می آمد، قول های پدر هم فراموش میشد و به تاریخ می پیوست... 

آنقدر از این قول و پیمان ها میداد، که دیگر حسابش از دستش در رفته بود.

در همین شب ها بود که بار دیگر در خواب دخترم ظاهر شدم و باز هم در میان رویای شیرینش مرا ترجیح داد و به سمتم می آمد ولیکن این بار با دفعات قبل متفاوت بود...

با قدم هایی سرشار از فراغ بالی و آسودگی به سوی من روانه میشد...

باورش برایم دشوار بود که چگونه، وقتی در سرزمین صورتی میان لباس های پف پفی که در کاخ فلک با چوب سحرآمیزش جادو میکرد، مرا برگزید...

کاش زندگی اش هم به اندازه خیالتش لذت بخش و خوشایند بود؛

کاش طعم زندگی اش به شیرینی رنگ صورتی بود نه به تلخی رنگ سیاه پلیدی...

این بار آهسته و پیوسته به سمتم می آمد...

اضطراب و نگرانی، مانند دفعات پیش در دریای چشمانش موج نمیزد؛ انگار به او الهام شده بود که از این پس به جهان دیگری میروی که تا همیشه در بر مادرت ماندگار شوی...

هیچگاه از یاد نمیبرم که بدن سرد و کوچکش در آغوشم میلرزید و با گرمای محبت من آرام شد...

رایحه عشق مادر فرزندی در فضا پیچیده بود...

تا میتوانست گریه کرد و در میان اشک هایش به من میخندید؛

یک تناقض بی نظیر در عین حال باور نکردنی...

نمیتوانستم از چهره اش دل بکنم، نگاهم به گوهر ناب چشمانش گره خورده بود...

حال عجیبی داشتیم...

هم من که او را چون سایه بانی امن، از آفتاب سوزان محافظت میکردم و هم او که بی پناهی بود و به آغوش گرم و فراخ من پناه آورده بود...

آن شب آخرین شب تنهایی اش بود...

واپسین شب غریب بودنش در خانواده...

و کابوس تلخ و بی پایانش به پایان رسید...

دیگر کسی نبود که آزرده خاطرش کند...

 در کنارم ماند و شیرینی این خواب را به تلخی دنیا برتری گزید.

حال مادری داشت که غمخوارش شده بود...

مادری که بند بند وجودش وابسته به عطر تن دخترش بود...

 

او هرگز به خود باز نگشت و تا ابد کنارم ماند...

هر دو فارغ شده بودیم؛ من از عالم زشتی ها و او از مردم جفاکار...

آن دیوار شیشه ای نگذاشت گرمای تنت را احساس کنم؛ ولیکن آغوشت در هر حالتی از بند دنیا رها میسازدم...

 



 

چند وقتی از جشن عروسی شان میگذشت...
این مرد تمام زندگی اش شده بود.
خواب و بیداری برایش فرقی نداشت، در هر شرایطی قربان صدقه اش میرفت.
خار به پایش میرفت گویی خنجری در قلب این زن فرو کرده بودند...
آخرش هم، همین شعله عشق در وجودش، تار و پودش را سوزاند...
هر چقدر میگفتم این مرد ذره ای لیاقت این همه محبت تو را ندارد، به گوشش نمیرفت که نمیرفت!
گفتم بالاخره یک روز به حرف های من میرسی، تو جان به قربان او میروی ولی این نامرد وهله ای به پای درد دل هایت نمینشیند...
حدس میزدم که خودش هم این را فهمیده بود. اما به رویش نمی آورد، شاید نمیخواست که پدر و مادر پیرش را در این سن گرفتار سازد یا باعث بی آبرویی آنها شود، شاید هم عشق، چشمانش را کور کرده بود...
اما این چگونه عشق و علاقه ای بود؟! که فقط یک نفر برای دیگری میمرد اما آن یکی حتی او را نگاه نمیکرد...
 گاهی گله میکرد، اما بعدش بی درنگ میگفت: خدا بزرگ است، شاید حکمتی باشد.
این جمله آرامش میکرد، مثل آبی که شراره های آتش را فرو می نشاند. 
وقتی میدیدم نصحیت هایم گوش شنوا ندارد از سرزنش کردنش دست کشیدم. 
چندین روز گذشت؛ به من زنگ زد و با کلی شور و هیجان گفت که تولد شوهرش در همین هفته است و این اولین تولد در نخستین سالهای زندگی مشترکشان است.
حسابی برنامه ریزی کرده بود که به قول این خارجی ها سوپرایزش کند! 
از من نیز کمک خواست تا در خرید همراهی اش کنم؛ اما حس خوبی نسبت به آن روز نداشتم و میدانستم این چیز ها روی قلب سنگ آن مرد بی روح اثری ندارد. برای همین هر طوری که بود دست به سرش کردم و گفتم که برای نگهداری از مادربزرگم این هفته نیستم؛ منتها دائم سراغش را میگرفتم و در جریان کارهای او بودم که واکنش همسرش را نسبت به این جشن ببینم...
خیلی دوست داشتم به او ثابت شود که سخت در اشتباه است و این زندگی فرجامی جز پشیمانی ندارد.
اما نه به این قیمت!
آن روز بدون من برای خرید از خانه راهی بازار شد، از صبح تا بعد از ظهر را در مغازه ها سرک میکشید تا بهترین لوازم را تهیه کند...
 بعد از ظهر با هزاران امید و آرزو و با چهره ای بشاش، در رویاهای خود که قرار است خاطره ی این شب را در اولین سال زندگی سردشان به یادگار بگذارد، به سمت خانه میرفت.
اما از آن شب دیگر خبری از او نشد؛ منتظر یک پیام از طرفش بودم ولیکن انتظار برای زنگ و پیغام نتیجه ای نداشت؛ به ناچار بعد از نگرانی های فراوان دست به دامن همسرش شدم...
میگفت: هنگام برگشت از بازار توپ فوتبال پسر بچه ای به صورتش برخورد کرده بود و شبکیه چشمانش را پاره کرده بود...!

در همان لحظه اول دریافتم که خورشد بخت او غروب کرده است...
از شدت غصه تاب نیاوردم و باید به دیدنش میرفتم....
 سریع خودم را به بیمارستان رساندم حتی یادم نمی آید چگونه به آنجا رسیدم. آنقدر هول بودم که آن صحنه ها را اصلا به خاطر ندارم...
هنگامی که رسیدم متوجه شدم که گویا روزگار به خاموش کردن نرگس چشمانش بسنده نکرده است!
همسرش در انتظار همچنین واقعه ای بود تا نامه مرگش را امضا کند... 
برگه ای سفید که هستی اش را سیاه میکرد...
آخر چقدر این مرد بی وجدان بود که جواب خوبی های این زن را اینگونه داد!
راستش خیال میکنم در این روزگار رسم شده است جواب خوبی را با بدی بدهند...
طلاقنامه را امضا کرد و تنهایش گذاشت؛ اما هیچگاه به او نگفت که چشمانش را برای خوشحالی آن بی وفا فدا کرده است... 
هیچوقت منت دو دیده بی فروغش را روی سر آن نمک نشناس نگذاشت!

گمان میکنم این همه صبر برای تحمل آن حجم از مشکلات را خدا به او عطا کرده بود؛ اگرنه شکیبایی در برابر این بلایا و مصیبت ها کار آسانی نیست...
آن شب قرار بود شمع های تولد آن مرد نامرد فوت شود؛ اما شمع های زندگی خودش خاموش گشت...
آن شب قرار بود خاطره ای در اولین سال زندگی مشترکش به یادگار بگذارد؛ ولی تلخ ترین خاطره را در عمرش به جا گذاشت...

آن شب قرار بود پیوند میانشان را محکم و ناگسستنی سازد منتها این پیوند برای همیشه گسسته شد...
هنوز هم قاب عکس آن سنگدل که مهرورزیش، ذره ای تاثیر در دل بیمار او نگذاشته بود را دستش میگرفت و گرد و خاک عکس را با دست های لطیفش پاک میکرد...
خیلی وقت بود که از آن رویداد ناگوار میگذشت؛ با دو دیده ی تاریکش می سوخت و می ساخت ولو اینکه لب به شکایت نمی گشود؛ اما توان فراموشی آن بی مروت را نداشت...
زندگی اش را پای او گذاشته بود.
چشمانش را قربانی کرد تا دلش را بدست آورد...
اما آن‌ناکس چکار کرد!؟ جز امضای رقعه نابودی این زن...!
بعد از این وقایع، زیاد به او سر میزدم؛ اما نوازش قاب آن پست فطرت برایم غیرقابل تحمل شده بود؛ چون از تمام زندگی اش آگاه بودم برای همین بود که تاب دیدن کسی را نداشتم که دوست مرا آزرده خاطر کرده باشد...
و گاهی به خون آن بد سرشت تشنه بودم...
 در یکی از آن روز ها دلیل کارش را پرسیدم؛
پاسخ جالبی به من داد که مرا به ساعت ها سکوت وا داشت و بغض گلویم را می فشرد...
گفت: دلم برایش نمیسوزد و حتی اگر پشیمان شود، دیگر حاضر نیستم با او زندگی کنم، ولیکن زمانی که عکسش را حس میکنم یاد زخم هایی می افتم که روی قلبم گذاشت و رفت....


هیچگاه نمیخواستم اینگونه بفهمد که هر آدمی شایسته دل بستن و محبتش  نیست...
خیلی زود غم و اندوه دنیا را دید زودتر از آنچه که فکرش را میکرد...

 

 

روشندل

۱۶
دی

 


رو به روی پنجره نشسته بود؛ بهترین جایی که   
مشتری های کافه کوچک حومه شهر، برایش دست و پا میشکستند؛ آن کنج، مقابل یک خیابان پرازدحام، با یک فنجان چای گرم در میان سوز سرما، اگر هم یک کتاب با خود داشت، دیگر همه چیز عالی میشد! چه جایی بهتر از آنجا! 
از دور و از پشت شیشه همه چیز فریبا بود .اما از وقتی وارد کافه شده بود انگار از آن دنیا وحشتناک و پر سر و صدای بیرون لحظاتی نجات یافته بود...
منظره ی دلنشینی بود؛ چه جلوه ای زیباتر از این که روبه رویت آسمان در حال باریدن باشد و عشاق درگیر عشق بازی کردن زیر باران باشند و تو در فضای دنج و آرامی مشغول دیدن آنها...
یه گوشه ای تنها کز کرده بود و با فنجان چای چشم انداز دلچسب بیرون را نظاره میکرد.
غرق در خیالاتش بود و فنجان را تا حد ممکن به صورت سردش نزدیک میکرد تا بخار گرم چای، نوک بینی قندیل بسته اش را گرم کند.
گونه هایش از شدت سرما گل انداخته بود.
با آن کلاه نارنجی و ژاکت سرمه ای دلبری میکرد...
کلاه نارنجی کار دست مادربزرگ بود که با کلافی از عشق و محبت و با دستان پینه بسته اش بافته بود. دستان پینه بسته مادربزرگ چندین سال بود که دیگر نوازشگر پیچ و خم خرمن گیسوانش نبود.
زلف چلیپایش که به رنگ شب بود از بند کلاه رها شده بود و دور گردن نحیفش خودنمایی میکرد و همچو لفافی تیره و تار، خورشید عذارش را احاطه کرده بود...
مثل همیشه زیر لب با خود آواز مورد علاقه اش را زمزمه میکرد؛ کم کم صدایش بلندتر میشد تا اینکه توجه اشخاص داخل کافه را به خود جلب کرد؛
هرکس از کنارش عبور میکرد متوجه اش میشد و با خود می اندیشید خوش به حالش چه زندگی خوبی دارد بدون دغدغه و دل نگرانی...!
مردم او را به چشم یک آدم آسوده و فارغ از دنیا می نگریستند.
برایشان اینهمه نشاط و بی اهمیتی که دخترک داشت، عجیب بود چون دائما غرق روزمرگی هایشان بودند...
اما چه کسی از دل او خبر داشت؟!
نجوای چکه چکه های قطرات باران وقتی از سقف آسمان به چاله های زمین پرتاب میشد را حس میکرد...
یاد کودکی اش افتاد که روز های بارانی با آن چکمه های سفید همراه مادرش در گودال های پر آب کنار خانه شان میپرید و وقتی خسته میشد سریع روی نیمکت سبز که سایه بانش یک درخت تنومند بود مینشست؛ آن درخت دسترنج چندین و چند ساله مادرش بود که با گرمای محبتش، درخت را به ثمر رسانده بود، درخت اکنون فرتوت و کهنسال شده بود...
 مادر کفش های او را با دستمال پارچه ای تمیز میکرد و جوراب های بلندش را عوض میکرد؛ که شب را با پا درد نخوابد، اما چندی بعد، دوباره لبریز از شور و اشتیاق میشد و چکمه هایش نیز سرشار از آب...
گذشته را مرور میکرد که با صدای پارس سگی از گذشته ها به حال پرتاب شد...
پیدا بود که صاحب سگ، قلاده آن حیوان بیچاره را میکشید که هر چه زود تر به خانه برسند و حیوان بینوا خیس آب شده بود؛
صدای شلپ شلپ آب وقتی افراد از کنار کافه گذر میکردند می آمد.
آواز قطراتی که روی چتر عابران میچکیدند، گوش هایش را نوازش میکرد؛ یعنی آن قطره های کوچک سرنوشتشان چه بود؟ بعضی داخل جوی آب، برخی در دریاچه نزدیک شهر و برخی دیگر در فاضلاب....! کاش هر جا که میروند حالشان خوب باشد. بالاخره دست تقدیر است و نمیشود با آن ستیز کرد...!
 تا چایش به پایان برسد قدم های مردم را میشمارد و از نقاشی بیرون پنجره لذت میبرد...
همهمه مردم سکوتش را برهم میزد و او هم با کارهایش افکار را درگیر خود کرده بود...
به گونه ای او را تماشا میکردند که گویی از سیاره ای دیگر آمده بود و از مشکل و گرفتاری چیزی سرش نمیشد...
چه نگاه های غریبانه ای...!
سراچه ذهن مردم را کاملا سرگرم خود کرده بود و دیواری از ابهام را در سر آنها ساخته بود...!
ناگاه فنجان چای را در خلوت شب به حال خود رها کرد و عصای سفیدش را در آورد...
عصایش را باز کرده و تلو تلو خوران به در نزدیک شد؛ با دستان ضعیف و کوچکش، در چوبی سنگین را باز کرد...
در سیاهی شب لا به لای دانه های کوچک و شفاف باران گم شد...
انگار با پتکی آن دیوار شیشه ای، در اذهان را شکسته بودند...
آدم ها با حیرت و با دهانی باز، مبهوت او شدند؛ تا کم کم از پرده نگاه ها پنهان شد...
آن دخترک، روشن دلی بود که با چشمان خالی از کدورت و تنفر، جهان بی رنگ و آکنده از زشتی را رنگارنگ و سرزنده میدید...
کاش به جای دو دیده مشحون از نفرت و قلبی تهی از عشق و مهرورزی، دلی داشتند به وسعت بی کرانی دید او...!

 

 

 

سال ها بود که به ساحل می آمد...
هرگاه وقتش آزاد میشد یا دلش تنگ میشد، سریع کوله بارش را میبست و دل به جاده ها میسپارد، و همه میدانستند مقصدش کجاست!

اما آن روز متفاوت بود! حالش با روز های دیگر فرق داشت...
سکوتش از همیشه پر صداتر...!
و چشمانش از همیشه پر حرف تر...!
چند سالی میگذشت از آن واقعه، ولی مگر میشد فراموشش کرد! بحث، بحث یک عمر زندگی بود که در یک لحظه تمام شد...
همیشه نگاهش به دریا نگاهی غمناک بود آمیخته با انتقام و حرص...
اما آن روز نه! آن روز کینه توزی در چشمانش نبود فقط ایستاد و خیره به امواج سرد دریا...
دلش به بزرگی همان دریا بود که با سختی سنگ شکسته نمیشد؛ بلکه قوی تر میشد؛ روزگار اینجوری اش کرده بود...
ماهی نحیفی بود در دریای زندگی! اما کوسه ها یادش دادند که دریا به همین زیبایی و آرامی نیست که در داستان ها میگویند، همیشه با خوشی به پایان نمیرسد، آنقدر در مسیر زشتی میبینی که مجبور میشوی تو هم قلب مهربانت را با بی میلی با لفافی از سنگ بپوشانی!
این ظاهر دریا بود، که ماهی قرمز کوچولو رو خوش نشان میداد، اما هیچگاه نگفت که این ماهی کوچک در اعماق آب ها نهنگی شده با قلبی سیاه و سرد؛ همچون نهنگی که یونس (ع) را بلعید... 
نهنگی خودخواه و دیو سرشت، که برایش زندگی ماهی ها بی اهمیت بود و در عالم هستی، تنها خودش را می پنداشت... 
آری! این بود خصلت دریای زندگی! که از دختر کوچولوی نازک دل ، شیرزنی دلیر ساخت!
اما هنوز هم خیزاب های کوتاه و بلند مثل خنجر وجودش را زخم میکرد...
باد لابه لای موهایش می پیچید و تار های نازکش را به رقص در میاورد... 

تارهای نازک و شکننده اش حسرت نوازش مادرانه را در میان مشغله های زندگی احساس میکردند... از کودکی به آغوش کشیدن کسی، وقتی دلتنگ و سراسیمه بود، آرزویش بود...

اما افسوس که دفتر روزگار بی رحم تر از آنچه هست برایش نمایان شد...
دست خنک نسیم را روی صورتش حس میکرد اما توجهی به آن نداشت...

رایحه ای مست کننده در ساحل پیچیده بود، گویی دریا تحفه ای برایش آورده بود... 

تحفه ای به رنگ عشق!

انگار میدانست آن روز چه روزی است!

آن رایحه ، عطر تن مادرش بود! شمیمی آکنده از محبت اما پر از درد و دلتنگی!
بالاخره آب نوک انگشتانش را نوازش کرد و وادارش کرد کمی جلوتر برود.... 
چشمانش به بی انتهایی دریا دوخته شده بود....
منتظر آن قایق چوبی بود! همان قایقی که سالهاست انتظارش را میکشید تا شاید از دل آب بیرون بیاید و به سمتش روانه شود و بگوید اینهمه مدت تو در خواب بودی و این ها کابوسی بیش نبوده است!
همان قایقی که در دامن شب روی آب های تند خوی دریا غوطه ور بود اما آن روز چرخ فلک بر مراد او نچرخید و قایق را چرخاند!

قایق وارونه شد و زندگی او هم گویا با آن قایق واژگون شد...!

از آن روز ، از آن دقیقه و از آن لحظه همه چیز برایش دگرگون شد و دنیا را به چشمی دیگر نگریست!
این دریای بر آشفته مادر و پدرش را از او گرفت.
آرامی دریا، دلش را به لرزه انداخت و بعد از سال ها سکوت و خویشتنداری فوران کرد...
بغضش ترکید! بغضی که خیلی وقت بود گلویش را می فشارد...
بغضی از جنس حسرت و تنهایی...!
بغضی که همیشه قورتش میداد تا مردم نگویند چه دختر ناتوان و ضعیفی....!
مگر یک دختر چقدر میتواند تنهایی و غم را تحمل کند....!
خودش را روی شن و ماسه ها انداخت...

داد زد! فریاد کرد! انعکاس صدایش تا کیلومتر ها آن طرف تر رفت!

تا اعماق دریا ندای پر اندوه و آهش شنیده میشد...
 اشک هایش روی سنگریزه ها میچکید، اما در لا به لای سنگریره ها گم میشد!
یک مشت شن و ماسه را در مشتش فشرد و با تمام توانش پرتاب کرد؛ اما دریغ که دریا جان سخت تر از این حرف ها بود....
 آرام شد، گویی آن بغض نکبت بار کار خودش را کرده بود و دخترک را از بند زندان سکوت رها ساخته بود...
دیگر با واقعیت کنار آمده بود، چیزی در درونش بیداد میکرد که زندگی جریان دارد و نباید زندگی ات را صرف یک انتظار بی پایان کنی...

دریا همه چیزش را گرفت اما درس هایی به او داد که بهای سنگینی داشت...
انگار آن روز روح پدر و مادرش را در دریا احساس میکرد؛ هیچوقت نتوانست آنها را پیدا کند برای همین بود که دریا لحظاتی آرامش را نصیب فکر پریشانش میکرد...!

روح پدر و مادرش هنوز از ژرفای تاریک آن بحر ستم محسوس بود!

 

 

کم کم قرص خورشید جایش را به پنبه های دودی رنگ در آسمان میداد. گرده های آفتاب در هوا پخش بودند و سایه ی سرد آسمان رویشان سنگینی میکرد.
 آسمان بغضش ترکید...
بغضی از جنس حسرت و تنهایی...
 بغضی از جنس ناراحتی و بیقراری...
شاید با بی میلی میبارید؛ آخر کار آسمان زمان باران سخت است. وقتی پیرمرد دست فروش را ببینی و مجبور باشی روی سرش که با پلاستیکی پوشانده، بباری...
وقتی خانه ای بدون سقف ببینی و مجبور باشی روی اعضای خانه با بی رحمی بباری...
وقتی کودکان خسته را که در خیابان ها پرسه میزنند تا کسی دلش به رحم بیاید و از آنها گل بخرد،  ببینی و مجبور باشی بر سرشان بباری...
و خلاصه که خیلی چیز ها ببینی و مجبور باشی بدون چون و چرا به فرمان امپراطور آسمان ها روی آنها بباری...!
کنار پنجره نشسته بودم و غرق در افکار خود!
نمیدانم اگر من هم جای آسمان بودم و اینهمه ظلم را میدیدم باز هم از دستور پادشاه هستی اطاعت میکردم؟!
همان بهتر که من جای آسمان نبودم شاید اگر بودم نافرمانیم از آفریننده ام موجب سرافکندگی ام میشد و دیگر مخلوق خوبی نبودم.
آخر این چه مخلوقیست که از خالقش پیروی نکند؟!
با صدای رعد و برق از عالم رویا به دنیای راستینگی پرتاب شدم...
چرخ گردون خشمگین تر و سهمگین تر از همیشه به باغ غرش میکرد. 
شبنم هاروی گلبرگ های یاس غوطه ور بودند...
برگ های زرد و نارنجی پاییزی در هوا پراکنده بودند.
دیگر وقتش بود شهبانوی پاییز، قصر را ترک کند و جایش را به دوشیزه زمستان، در کاخ فصل ها بدهد.
پنجره ی رو به باغ پر شده بود از یاقوت های عشق...
کمی بعد پرده بخار روی پنجره کشیده شد...
به خودم که آمدم دیدم شومینه کنج اتاق پر بود از چوب های کوتاه و بلند که جانشان در آتش عشق میسوخت!
ناگهان چشمم به فنجان قهوه افتاد! که کز کرده بود روی میز و در خلوت خود، خوش بود.
 انتظارش را نداشتم، هنگامی که غرق در آفاق خیالم بودم کسی آمده بود و فنجان را آنجا تنها گذاشته و رفته بود...
به خود که آمدم، پتوی گلبافت گل بهی که مادربزرگ برای تولدم هدیه آورده بود را روی شانه هایم حس کردم اما این من نبودم که آن را بر شانه هایم نشانده بود!!
این مادرم بود...
او فهمیده بود باز هم من در عالم خودم غرق شدم و پاورچین پاورچین به اتاق آمده بود...
پتو رو بر شانه هایم نشانده بود و چوب ها را در دل شومینه نهاده بود...
و با فنجان قهوه، پذیرای دل کوچک من شده بود.
آری این است عشق مادر... 
هنگامی که انتظارش را نداری و در مخیله ات هم نمیگنجد، او به فکر توست!!!
پرده حریری بخار را که روی پنجره اتاقم کشیده شده بود، با انگشتم پاره کردم و قلب پرمهر و غمخوار مادرم را در وجود پنجره نقاشی کردم...

 

 

درد بی درمان من با تو درمان میشود
روزگارم در غیابت پریشان میشود
شاخ نباتم باش برایت حافظ میشوم
لیلی من باش ز مجنون شیدا تر میشوم
با بیان دلنشینت مِی پرستم میکنی
گر نباشی لحظه ای، باده پرستم میکنی
بند بند وجودم را غرقِ در خود میکنی
تک به تک، رگ هایم را غرق عشقت میکنی 
گاهی با ترانه هایت مستِ مستم میکنی
زین جهانِ کم بها آزاد و رستم میکنی
گویند پِیِ عشق رفتن، رسم و رسومی دارد!
گویم مگر که زهره ،در عشق، طریقی دارد؟
 زهره تلمیح دارد به داستان زهره و منو چهر (( از دیوان ایرج میرزا))